به مناسبت شیوع تجاوز(های گروهی)
صد بار گفتم این چیزها را دور نریز، چیزی که خوار آید، روزی به کار آید.
دلم لک زده واسه آبغورههای مادربزرگ. آه که دیگه نیست. الان تو آش آبغوره، آبلیمو میریزیم! رفتم تو خیابون شهناز، که از خیابونهای مرکز شهر محسوب میشه، یک بئشلیک آبغوره بگیرم. یه مغازهای داشت اما بسته بود.
بچه که بودیم بزرگترها برامون داستان تعریف میکردند. دلم برای قصههای مادربزرگ، بیبی (عمه)، پدربزرگ و... خیلی تنگ شده واسه خودشون هم خیلی تنگ شده، آخه بیشترشون دیگه نیستند. یکی از اون داستانها «یئددی قارداش، بیر باجی» بود یعنی هفت برادر، یک خواهر. داستان از این قرار است که:
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود، هفت برادر به اتفاق هم زندگی میکردند و به مسافرت میپرداختند. در راه به دختری بسیار زسبا برخورد میکنند ابتدا هر یک از برادرها میخواهد دختر را به همسری برگزیند اما در نهایت همهی برادرها او را به عنوان خواهر خود انتخاب میکنند...
این داستان را بزرگان ما چرا نقل کردهاند؟ البته شاید دلایل زیادی داشتهاند اما یکی از دلایلشان احتمالاً این بوده که پسرها با این فکر بزرگ شوند که در چنین موقعیتهایی آدم باشند و جریانهای این شهر و آن باغ را تکرار نکنند.
صد بار گفتم این چیزهای قدیمی را دور نریزید، این داستانها را یاد بچههاتون بدید...
میگن پسرامون رو باید طوری تربیت کنیم که دوست داریم با دخترامون برخورد کنند و دخترامون رو طوری تربیت کنیم که دوست داریم با پسرامون برخورد کنند. این حرف البته گندهتر از دهن منه که شما به بزرگواری خودتون ببخشید!
چیزهای قدیمی را دور نریزید!